هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
359
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
آن انداخت ، نقطهء ضعف آن را دريافت رو به بستانكار كرده گفت كدام شعبان است ؟ آيا شعبان اين سال است يا شعبان سال بعد . پاسخ او اطمينانبخش نبود و هر كس ادعايى داشت و نوشته صريحا تاريخ اداى دين را روشن نمىكرد . در آن روز مردم تاريخ ويژهاى نداشتند برخى عام الفيل را ملاك مىگرفتند و گروهى تاريخ كشورهاى مجاور را جارى مىساختند . نظر عمر بن الخطاب بالاخره بر اين قرار گرفت كه براى مسلمانان تاريخى وضع شود و آن را ملاك قرار دهند ؛ بدين منظور صحابه را گرد آورد تا از نظر آنها در اين موضوع آگاه شود ولى اختلاف شديدى در اين باره پيدا شد و اگر على ( ع ) نبود كه با نظر قاطع و صائب خود - همچنانكه انتظارى جز آن از وى نمىرفت - به فريادشان نمىرسيد مىرفتند كه بدون هيچ نتيجهاى پراكنده شده بودند . عمر بن الخطاب روى به او آورد و در اين خصوص نظرش را جويا شد و حضرت على ( ع ) فرمود كه هجرت پيامبر از مكه به مدينه ، مبدأ تاريخ قرار گيرد و عمر بن الخطاب نيز اين نظر او را ستود و فرياد برآورد : اى ابو الحسن از اينجا نيز سر بلند آمدى . اين نظر امام ، ستايش حضار را نيز در پى داشت زيرا هجرت پيامبر سر آغاز پيروزيهاى اسلام بر شرك و حادثهء تاريخى مهمى و چه بسا بارزترين حوادث تاريخ آيين اسلام از لحاظ نتايجى كه بدنبال داشت و فداكاريهاى قهرمانانهاى كه على بن - ابى طالب از خود نشان داد تا محمد براى رسالتش جان سالم بدر برد و اسلام در شرق و غرب گيتى پراكنده گردد ، بشمار مىآمد . در شرح نهج البلاغة به نقل از الحسن بن محمد السبتى آمده است كه او در كتابى خواند كه وقتى ، عمر بن الخطاب دچار گرفتارى سختى گرديد و بالا و پايين رفت و به حاضران مجلسش گفت كه اى گروه حاضران در اين باره چه مىگوييد . گفتند : اى امير المؤمنين تو شجاع و بيباكى ، خشمگين شد و گفت : اى آنهايى كه ايمان آوردهايد از خداى بترسيد و سخن استوارى بر زبان رانيد به خدا كه من و شما خوب مىدانيم كه گرهگشاى كار و آن كس كه بدان آشناست ، كيست . گفتند : فكر مىكنيم منظورت على بن ابى طالب باشد ، گفت : و چه كسى مدعى برابرى با اوست و مگر زنى چون او زاده است ؟ گفتند : پس او را دعوت كن اى امير المؤمنين . گفت : هرگز مباد كه چنين كنم . او افتخار بنى هاشم ، سرشار دانش و از خويشان پيامبر است على را نبايد احضار كرد و بايد به حضورش رسيد . و به سوى او به راه افتادند . او را بر ديوارى يافتند كه لباسهايش را بر آن افكنده بود و به لگد زدن روى آنها مىپرداخت و مىخواند : « أَ يَحْسَبُ - *